دوشنبه چهارم شهریور 1387
وبلاگ جدید
شنبه نوزدهم مرداد 1387
نبرد ( کوه پنجم- پائولو کوئیلو )
آن شب مردي وارد چادر يعقوب شد و تا سپيده دم با او كشتي گرفت. و هنگامي كه دريافت نمي تواند
حريفش شود گفت : (( بگذار بروم)). يعقوب پاسخ داد : ((تا دعاي خيرت را نثارم نكني نمي گذارم بروي)).
آن گاه مرد به يعقوب گفت : (( همانند يك شاهزاده ، با خداوند و انسان نبرد كردي و غالب شدي .
نامت چيست؟ ))
و او پاسخ داد : ((يعقوب)).
و مرد پاسخ داد: (( ديگر نام تو يعقوب نيست و اسرائيل ( پيروز) نام داري)).
و ناگهان الياس از خواب بيدار شد و به آسمان خيره شد ...
سال ها پيش ، يعقوب پيامبر خيمه گاهي برپا كرد و شب هنگام شخصي وارد چادرش شد و تا سپيده دم با او
كشتي گرفت. يعقوب با آنكه مي دانست حريفش يهوه (خداست )، اين نبرد را پذيرفت. هنگام صبح ،هنوز
شكست نخورده بود و نبرد زماني پايان يافت كه خداوند دعاي خيرش را شامل حال او كرد.
{ نظرتون چيه در مورد نبرد با خدا؟ }
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387
مادر
وقتی خدا مادران را می آفرید در روز ششم تا دیروقت كار می كرد.
فرشتهای اومد و پرسید: چرا این قدر روی این یكی وقت می گذاری؟
و خدا پاسخ داد : می دونی چه خصوصیاتی در نظر گرفتم تا درستش كنم ؟
باید قابل شستشو باشه ولی پلاستیكی نباشه. بیش از 200 قسمت قابل حركت داشته باشه كه قابل تعویض باشند و باید بتونه از همه جور غذا استفاده كنه. باید بتونه هم زمان سه تا بچه رو در آغوش بگیره . با یه بوسه كه از زانوی زخمی تا قلب شكسته رو شفا بده و همه اینها رو باید فقط با دو تا دست انجام بده.
فرشته تحت تأثیر قرار گرفته بود . گفت : فقط دو تا دست غیر ممكنه . مطمئنی این یك مدل درست و استاندارده ؟ این همه كار برای امروز زیاده بقیهاش رو بگذار برای فردا و تكمیلش كن .
خدا پاسخ داد : نمی تونم دیگه آخرای كارمه. چیزی نمونده كه موجودی را كه محبوب قلبم هست رو كامل كنم. وقتی بیمار می شه خودش، خودش رو معالجه می كنه و می تونه 18 ساعت در روز كار كنه .
فرشته نزدیكتر اومد و زن رو لمس كرد: این كه خیلی لطیفه!!
خدا فرمودند : بله لطیفه. ولی خیلی قوی درستش كردم . نمی تونی تصور كنی چه چیزهایی رو می تونه تحمل كنه و بر چه مشكلاتی پیروز بشه.فرشته پرسید : می تونه فكر كنه ؟
خدا پاسخ داد : نه تنها فكر می كنه می تونه استدلال و بحث و گفتگو كنه .
فرشته گونه زن رو لمس كرد: ”خدا فكر كنم بار مسئولیت زیادی بهش دادی ! سوراخ شده و داره چكه می كنه !”
خدا اشتباه فرشته رو تصحیح كرد : چكه نمی كنه - این اشكه .
فرشته پرسید : به چه دردی می خوره ؟
اشك ها روش او هستند تا غمهاش، تردیدهاش، عشقش ، تنهائیش، رنجش و غرورش را بیان كنه 



.
فرشته هیجان زده گفت :خداوندا تو نابغه ای فکر تمام چیزهای خارق العاده رو برای ساختن مادرها کرده ای ..
خدا فرمودند : فقط یك چیزش خوب نیست.
خودش فراموش می كنه كه چقدر با ارزشه .
دوشنبه بیستم خرداد 1387
نامه
سلام کافه کاغذی خان جان. خوبی؟ منم خوبم ممنون. خداروشکر. خب حالا بذار به شترگاو پلنگ سلام کنم ، هرچی باشه برادر بزرگتره دیگه...
بعد برمی گردم.
سلام داداش محمد. خوبی؟ خوشی؟ عیدت مبارک .هرچند یه خورده از یه کم بیشتر دیر شده ولی بازم مبارک. تعطیلات خوش گذشت؟
داداش محمد خواستم سلامی عرض کرده باشم و بگم درسته شما مارو به خواهری قبول نداری و تحویلمون نمی گیری، ولی ما شمارو به برادری قبول داریم.
خدا سایه تون رو از سر نسل سوم و همچنین (ما ) کم نکنه. بله . حالا برای کافه کاغذی می نویسم آخه فکر نکنم داداشی تو دیگه بهم جواب بدی.
خوش باشی و موفق برادرم. مواظب خودت باش.
خب دوباره سلام کافه کاغذی خان جان. ببخش من یادم رفت خودمو معرفی کنم، ولی فکر کنم دیگه شناختی ، من نگارم که می نگارم.
امیدوارم تعطیلات به تو هم خوش گذشته باشه کافه خان جان. ما که هی تو خونه بودیم و هی سریال دیدیم.
این بار بدون حاشیه رفتن می خوام برم سر اصل مطلب. یعنی می شه؟ آخه هر جور فکر می کنم مثل اینکه تا صغری کبری نچینم نمی شه.... ):
خب... از اینجا بگم که این اول بار هست که دارم برای تو نامه می نویسم ، و طبق یه قانون نانوشته بین بچه های نسل سه ،، کسی که برای کافه
نامه می نویسه همچین به خورده باید شنگول احوال باشه .
اما بذار بگم من نه تنها الان که برای تو نامه می نویسم که چند هفته ای هست ، نه تنها شنگول نیستم ، که حبه ی انگور و منگول هم نیستم....
البته افسرده هم نیستم. می دونی من چی ام؟ من ( باغ بی برگی ) ام که (_ چشم در راه بهاری نیست)... ( هرچه در هرجا که می خواهد یا نمی
خواهد بروید یا نروید )... ( باغبان و رهگذاری نیست).... یعنی کلا بی خیال .....................
اما غرض از مزاحمت این بود که خدمتتون عرض کنم ... اینجانب که نگار باشم اونقدر اصرار کردم برای خووندن نامه هایی که برای خودم
اومده و اونقد اومدم و رفتم و زنگ زدم که خودم خجالت کشیدم . البته من زیادی خجالت کشیدم یه کم ؛ آخه دوبار تا حالا اومدم جام جم یه بارم اونجا تلفن زدم .
فکر نکنم تا حالا مشتری به این سمجی داشتین ، داشتین؟
اون دفه ی دوم که اومدم جام جم، آقایونه نگهبان های دم در ، گفتن همون جا ایسته کنم بعد زنگ زدن به آقایی که فکر کنم از تحریریه ی شما بود
که البته من اسم اون آقا یادم رفته. بعد اون آقا پرسید من کی هستم و چی می خوام و منم گفتم. آقاهه گفت اینجا هیچ کدوم از بچه ها نیستن ،،، راست می گفت آخه فردای اون روز اربعین بود منم اصلا یادم نبود که این جور وقتا ...
خلاصه... آقاهه گفت بعد از این خواستی بیای اول تماس بگیر هماهنگ کن با آقایی که ( الان اسمش یادم رفته) بعد بیا.
منم اون روز برگشتم و چند روز بعدش زنگ زدم به تحریریه و گفتم آقای فلانی رو می خوام اما آقای فلانی سرکارش نبود.
بعد چون نزدیک عید بود منم برگشتم شهر خودمون و گذشت تااااااااااااااااااااااااااااا الان.
الان امیدوارم موقع گردگیری جام جم نامه های منو دور ننداخته باشین، آخه این مشتری سمج دوباره می خواد پاشنه ور بکشه بیاد.
خدای نکرده ، زبونم لال ، یه وقت شیطون تو دلتون زمزمه نکنه عجب شکری خوردیم به این نگار رو دادیم هااااااااااااااااااااااا
شما در حق این نگار برادری کردین و این نگار لطف شمارو فراموش نمی کنه ، حالا لطف بفرمایید برادری رو در حقش تموم بفرمایید.
تازه کافه خان جان، تازگی ها یاد گرفتم چطور با مترو بیام اون طرفا ، دیگه راحتم شده ( البته بین خودمون بمونه J )
خب الان علتش هم می گم که چرا اینقد دوست دارم اون نامه هاروبخوونم .
تو این چند مدت من خودم با خودم خیلی خوش بودم ، فقط با خودم خوش بودم ، فارغ از عالم و آدم. مثل پرنده ای که اوج می گیره تو آسمون
حواسش اصلا به این کره ی خاکی نیست. اما بالاخره راه ما هم افتاد به زمین و یادمون اومد که آدمیم نه پرنده.
اما نمی دونی چه سخته آدم شبیه پرنده ها شده باشه اما بین آدما باشه. تا حالا از یه فنچ کوچولو پرسیدی وقتی تو قفس بین آدماست چه حسی داره؟
وقتی سرت رو خم می کنی می گی (سلام کوچولو چطور مطوری؟ ) فنچ کوچولو که زبون تورو نمی فهمه پیش خودش چی فکر می کنه و چی با
اون جیک جیکاش می خواد بهت بگه ؟
حالا من حال اون فنچ کوچولو رو می دونم. این رو می دونم که پرنده بودن بین آدما خیلی سخته . یا شایدم آدم بودن بین...
کافه خان جان ، این روزا وقتی می رم بیرون ، بین مردم ، بین آدما ،، بد جوری احساس غریبی می کنم. نمی دونم شاید تاثیر اون ضربه باشه
که دیگه نمی توونم به کسی اعتماد کنم. نمی توونم باور کنم ( آدمی ) هم هست...
شاید هم به خاطر اینه که این مدت تو خودم بودم و خلوت خودم. حالا دیگه سخته برام برگشتن توی جمع.
آخه این جمع چیه کافه خان جان تو می دونی؟ آدما برای من غریبه شدن کافه ... نمی دونم چی بگم . می رم تو خیابون یا مهمونی یا هرجای دیگه و
مردم رو می بینم که میان و می رن زندگی شون رو می کنن .
همه درست و قشنگ و مرتب و شکل آدمیزاد.... بعد هی یکی تو مخم ضرب می گیره : اینا آدمن ؟ اینا آدمن؟ اینا آدمن؟ اینا آدمن...
فکر می کنم آدم نیستن کافه جان . فکر می کنم فقط شکل آدمند کافه جان. فکر می کنم اگه اونا آدمن ، پس من چی ام که شبیه اونا نیستم؟اصلا فکر
می کنم اونا هم شبیه منند؟
دکتر شریعتی توی کتاب هبوطش حرف دل الان من رو زده اونجا که می گه { فرشته ها بعضی آدم ها رو } … ) : اطاقشان را که می سازند
خالی می آورند به بازار! غالبا یادشان نیست که لااقل یک قطره عقل و شعور و عاطفه وفهم و ظرافت و انسانیت و روح توی لشی به این سنگینی بچکانند.
به قدری آنجا { فرشته ها } سرشان شلوغ است ... که از روی سهل انگاری... گاهی اسباب و لوازم آدم ها را عوضی می بندند. مثلا زبانی را که
برای یک آدم حسابی ساخته اند و مال یک شخص شرافتمند و خوش سخن و پاکدامن و مهربان بوده می گذارند توی دهن یک دزد قالتاق پاچه
ورمال ! چشم و لب و ماسک صورت را برای یک تیپ معصوم و دوست داشتنی پرمحبت صمیمی و فداکار ساخته بودند ، می کشند به کله ی یک
رند هفت خط بدکاره ی رذل !
گاهی دل و دماغ یک غلام ، برده ، کنیز ، نوکر یا گاهی حتی از حیوانات مثل دل و دماغ خوک یا سگ یا مار یا گاو یا گرگ یا عنتر یا... غیره را
همین جور چشم بسته می چپانند توی اندام یک آقا ، یک خانم ، یک شخصیت بسیار برجسته ، محترم ، دانشمند...)
کافه جان من خیلی آدم ساده ای هستم ،،، مثل بچه ها. تو نامه ی قبلی هم براتون نوشتم که خیلی ساده ام. نوشتم می دونم ساده بودن صفت خیلی خوبی هم نیست و باید فکری به حال این خری... ببخشید سادگیم بکنم .
اما حالا هرچقد تلاش می کنم می بینم که ... نه که نشه ... دلم نمی خواد این سادگی رو دور بندازم و به اقوام راه راهم بپیوندم که این روزا انگار اینجاها تعدادشون خیلی زیاد شده ...
کافه جان من با این سادگی نمی توونم اینجا دووم بیارم. آخه مثل اینکه نسل ساده ها خیلی وقته این دور وبرا رو به انقراض گذاشته ...
خب این تصورات منه ، شاید پرگویی های یک ذهن تب دار...
و به خاطر همین تصورات هم هست که دوست دارم بیام و نامه هایی که بچه ها برای اون روزای سختم نوشتن بخوونم.
می خوام نامه هارو بو کنم ببینم بوی انسانیت، بوی سادگی ، بوی دوستی و همدردی می شنوم یا نه...
می خوام ببینم هنوز هم می شه اعتماد کرد به آدما ...
می خوام ببینم توی جلد آدم ها ... هنوز هم آدمیزاد پیدا می شه؟
آخه از شترگاو پلنگ شنیدم که این نامه ها این رو یادمون می اندازند که هنوز معرفت بین آدم ها از بین نرفته و وقت سختی تنها نیستیم...
ببخشید کافه خان جان . از تو وهمه ی آدم هایی که این نامه رو می خوونن معذرت می خوام . ولی درددلم رو به شماها نگم به کی بگم آخه عزیزهای دل نگارساده دل.
حالا هم با هزار هزار آرزوی موفقیت و شادی برای شما ، ازتون می خوام نامه های من رو نگه دارید تا بیام.البته این بار اول هماهنگ می کنم
بعد میام. واز تو می خوام کافه کاغذی که وقتی ایمیلم بهت رسید فقط بگی که رسید.
همین. خب دیگه وراجی هام تموم شد. یه دونه عکس مخصوص هم برای تو می فرستم کافه ،، عکس خودمه اما عمرا بتوونی منو توش ببینی!!!
اگه اتچ رو باز کنی ضرر نکردی به هرحال!
مواظب خودت باش کافه خان جان، داداش محمد و نسل سوم و جام جم رو اول به خدا بعد هم به ( تو ) سپردم!
راستی اون وروجک روهم از جای من دوتا آبدار ببوس! یادت نره ها!
چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387
قوانین کاملا مردانه
خوشبختانه یک مرد بعد از مدتها وقت گذاشته و قوانین مردونه رو به رشته ی تحریر دراورده پس لطفا بخونید. لطفا دقت کنید که تمام این قوانین با عدد یک شماره گذاری شدن یعنی هیچ کدومشون برتری نسبی به دیگری ندارن:
1- مردها نمیتونن فکر کسی رو بخونن.
1- دیدن مسابقه فوتبال مثل تماشای ماه شب چهارده توی آسمون جذاب و قشنگه. اجازه بدید همینطور بمونه.
1- خرید کردن، مسابقه فوتبال نیست. و امکان نداره که ما به خرید به این شکل نگاه کنیم.
1- گریه کردن یک جور تهدید به حساب میاد.
1- لطفا چیزی رو که می خواهید، واضح بگید. اجازه بدید کمی روشن تر بگم، اشارات زیرکانه، اشارات قوی و اشارات مبرهن ولی غیر مستقیم به یک موضوع اصلا به کار نمی آد. لطفا اصل درخواستتون رو واضح بگید.
1- "بله" یا "خیر" بهترین جواب ممکن به خیلی از سوالات هستند.
1- لطفا در صورت نیاز به حل یک مشکل، پیش ما بیایید و درد دل کنید، این کاریه که ما مردا انجام میدیم. همدردی کردن وظیفه دوستان مونث شماست نه ما مردها.
1- سردردی که هفده ماهه داره شمارو آزار میده یک مشکل واقعیه لطفا یک پزشک رو ببینید.
1- هر مطلبی که شش ماه پیش از طرف ما مردها گفته شده الان به عنوان استدلال غیر قابل قبوله. در واقع تمام نظرات ما فقط برای هفت روز معتبرند نه بیشتر.
1- اگر فکر می کنید چاقید، خوب احتمالا هستید. لطفا از ما نپرسید.
1- اگر مطلبی که ما گفتیم رو میشه دو جور ازش برداشت کرد و یکی از این برداشتها شما رو عصبانی و ناراحت میکنه منظور ما اوون یکی برداشت بوده.
1- شما میتونید یا از ما بخواهید که کاری رو انجام بدیم یا بهمون بگید که چطوری انجامش بدیم. نه هر دوش. اگر شما از قبل میدونید که چطوری میشه اوون کارو بهتر انجام داد خوب خودتون دست بکار شید.
1- کریستف کلمب احتیاجی نداشت که مسیر رو بهش یاد بدن. ما هم همینطور
1- تمام مردها فقط در 16 رنگ اشیا رو میبینند. دقیقا مثل ویندوز default . برای ما هلو یک میوه است نه رنگ. پرتقال هم یک جور میوه است نه رنگ. ما واقعا نمی فهمیم رنگ پوست پیازی یعنی چی.
1- اگر ما از شما بپرسیم چی شده و شما بگید "هیچی" ما هم طوری رفتار میکنیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده. ما میدونیم که شما دروغ میگید اما فقط ارزششو نداره که آدم سرشو بخاطرش درد بیاره
1- وقتی ما دوتایی قراره بریم جایی، چیزی که شما پوشیدید کاملا مناسب و قشنگه … اینو واقعا میگم
1- شما به اندازه ی کافی لباس دارید
1- شما کفش، زیادی هم دارید
1- من کاملا خوش فرمم. گرد هم یک جور فرمه خوب
1- ممنونم که اینو خوندید. آره میدونم امشب باید تو آشپزخونه بخوابم. ولی اینو میدونستید برای ما مردا اصلا مهم نیست. فکر میکنیم رفتیم کمپینگ
پنجشنبه دوم خرداد 1387
مداد
ماجرای کارهای خودمان را می نویسید؟ درباره من می نویسید؟
پدربزرگ دست از نوشتن کشید لبخند زد و به نوه اش گفت:درست است درباره تو می نویسم. اما مهمتر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید: اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام!
- بستگی به این دارد چطور نگاهش کنی. در این مداد پنج خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی.
خاصیت اول:
می توانی کارهای بزرگ کنی اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.
خاصیت دوم:
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مدادتراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد. اما آخر کار نوکش تیزتر می شود. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی. چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
خاصیت سوم:
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا کار بدی نیست. در واقع برای آنکه خودت را در مسیر درست نگه داری مهم است.
خاصیت چهارم:
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سرانجام پنجمین خاصیت مداد:
همیشه اثری از خود بر جای می گذارد. بدان هر کاری در زندگی ات می کنی ردی بر جای می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری که می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
می توانم
یك برگ توت در اثر تماس با نبوغ انسان به ابریشم تبدیل می شود.
یك مشت خاك در اثر تماس با نبوغ انسان به قصری بدل می شود.
یك درخت سرو در اثر تماس با نبوغ انسان دگرگون می شود و شكل معبدی می گیرد.
یك رشته پشم گوسفند در اثر تماس با ابتكار انسان به صورت لباس فاخر در می اید.
اگر در برگ ٬خاك٬ چوب و پشم این امكان هست كه ارزش خود را از طریق انسان صد برابر بلكه هزار برابر
كند ایا من نمی توانم با این بدن خاكی كه نام مرا حمل می كند ٬چنان كنم ؟؟
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
انسان ها
طبقه بندی انسانها به چهار گروه
دسته اول ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند شگفتانگیزترین آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387
تولد
شریعتی (هبوط)
مرا کسی نساخت ، خدا ساخت ؛ نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم ؛ کسم خدا بود . کس بی کسان . او بود که مراساخت ، آنچنان که خودش خواست ، نه از من پرسید ، نه از آن (من دیگر) م ، من یک گل بی صاحب بودم.از روح خود درمن دمید و بر روی خاک و در زیر آفتاب رهایم کرد. (( مرا به خودم وا گذاشت )). عاق آسمان !
کسی هم مرا دوست نداشت ؛ به فکرم نبود ؛ وقتی داشتند مرا می آفریدند ، می سرشتند ، کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد. وقتی داشتم روح می پذیرفتم ؛ شکل می گرفتم ؛ قد می کشیدم ؛ چشم هایم رنگ می خورد ؛ چهره ام طرح می شد ؛ بینی ام نجابت می گرفت؛ فرشته ی شوخ و ظریف و مهربان و چابک پنجه ای ، با نوک انگشتان کوچک سحر آفرینش آن را صاف و صوف نمی کرد؛ بر انگاره ی کاشکی که تک درختی خشک بر پرده ی خیالش تصویر کرده است؛ آن را تیز و عصیانگر و مهاجم نمی پرداخت.وقتی می خواستند قامتم را برکشند ، خویشاوند شاعر خیال پرور و بلند پروازی نداشتم، تا خیال و آرزوی خویش را نثار بالای من کند ؛ وقتی می خواستند کار دل را در سینه ام آغاز کنند ؛ آشنایی دلسوز و دل شناس نداشتم که برود و بگردد و از خزانه ی دل های خوب ، بهترین را برگزیند. وقتی روح را خواستند در کالبدم بدمند ، هیچ کس پریشان و ملتهب دست به کار نشد تا از نزهتگه ارواح فرشتگان ، قدیسان ، شاعران ، عارفان، و خدایان هنر و احساس و ایمان نازترین و نازنین ترین را انتخاب کند، وقتی ... وقتی ... وقتی ...وقتی ...
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
خدا
قربونت برم خدا چقد غریبی رو زمین...
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387
چنگیز آیتماتف
کجایی؟ شتر بچه ی سیه چشمم؟ جواب بده !از پستان هایم ، از پستان های پر از شیرم شیر می ریزد و بر روی پاهای روان است . کجایی؟ جواب بده !از پستان هایم ، از پستان های پر شیرم شیر می ریزد ، شیر سفید!
ترانه درباره ی شترماده ای است که بچه ی سفید خود را گم کرده .
روزهای متوالی در بیابان بی آب و علف می دود ، به دنبال فرزند خود می دود و اورا صدا می کند...
غمگین است که دیگر با هم از شاخه ها برگ نخواهند چید ، بر روی ریگ های روان نخواهند رفت و در کشتراز های بهاری نخواهند گشت. دیگر به او شیر سفید نخواهد داد...
جمازه ماده سفید، روزهای روز می دود و طفل خود را می جوید و صدا می کند . کجایی ، شتربچه ی سیه چشمم؟ جواب بده ! از پستان هایم ، از پستان های پر شیرم شیر می ریزد و بر روی پاهایم روان است . کجایی؟ جواب بده !
شیر می ریزد از پستانم.
از پستان های پر شیرم .
بسی شیر سفید ...
